شهيد ابراهيم خباز ــــ . ●•٠•˙شهدای شهرستان خرامه


شهادت حضور عاشقانه و عارفانه و آگاهانه و مخلصانه كساني است كه خداوند آنان را براي شهادت و كشته شدن در راهش خلق كرده است و چه زيباست اين حضور و چه عاشقانه است اين وصال .
شهيد ابراهيم خباز در خانه اي محقر و مستضعف به دنيا آمد . در تمام دوران كودكي و مقاطع تحصيلي كه تا سال دوم دبيرستان ادامه داشت ، در خرامه زندگي مي كرد و در حين تحصيل در ايام فارغ از درس و فصل تعطيلي به كارگري و دامداري مي پرداخت . در سال دوم دبيرستان بود كه براي اولين بار راهي جبهه شد و در تاريخ 30/11/1361 در جبهه جنوب با تركش خمپاره مجروح شد و مدتي در بيمارستان در اصفهان بستري بود . پس از مدتي كه نسبتا بهبود يافت براي ديدن خانواده به خرامه آمد و پس از چند روز سريعاً به جبهه بازگشت . اين بار وعده اي داشت كه نمي توانست بماند با آنكه مجروح بود . بلي وعده اي داشت . وعده ي وصال با معشوق . آري براي بار دوم عازم جبهه شد و سرانجام در تاريخ 5/6/1362 ساعت 5/9 شب در جبهه زبيدات به وصال معشوق رسيد .
ابراهيم جوانمردي بزرگ ، مهربان ، با صداقت و متواضع بود و خانواده و دوستاني كه با ايشان در تماس بودند صفا و صميميت و شادابي ايشان در برخوردهايش را هرگز فراموش نخواهند كرد . ايشان انساني معتقد و بسيار فعال در مراسم مذهبي بود و در تنهايي به راز و نياز با خدا مي پرداخت .
ايشان خانواده را به دوري از انحراف و نيكي به مردم و راه سالم و صداقت سفارش مي كردند ، به جبهه و جنگ علاقه زيادي داشتند و مي گفتند : اين ماموريتي از جانب خداوند است و خداوند اين سعادت را نصيب من كرده است و من قدم در آن راه گذاشتم . در آخرين اعزامشان خوشحال تر از دفعه قبل به جبهه رفتند و اين شوق وصالي بود كه ايشان را به وجد آورده بود و او سر انجام به وسيله تركش كه به گردن وي اصابت كرده بود به شهادت رسيد .
روحش شاد و يادش گرامي
از طرف خانواده و برادر شهيد يوسف خباز
تابستان 1380
و اين چنين است وصيت نامه گهر بار شهيد : (خلاصه)
بسم الله الرحمن الرحيم
. . . به نام او ، به نام خدايي كه از اوييم ، براي اوييم ، هستيم براي اوست ، رفتنم براي اوست و بازگشتم به سوي اوست . . . بار ديگر طاق نصرت حقوق بشر را با استخوان هاي شكسته و اندام آذين بستند ، آنگاه سقف شب را شكافتند بر اين اميد كه نور را در زير آوارهاي سنگين سياهي و ظلمت بشكنند ، اما ستاره هاي آسمان سرخ شهادت ، شهاب وار جوشن شب را دريدند و تا فتح كامل دروازه هاي صبح ركاب زدند و به لقاءاله پيوستند و همچنان در سراشيبي و فراز تاريخ زندگي ملل مختلف به لقاءاله مي پيوندند . اين چنين توطئه هاي جهان خواران بين المللي براي نابودي ، اميد و جرقه اي كه در اين آسمان سياه زندگي مستضعفان در رنج نگه داشته شده پيدا شده است آغاز مي شود ، اما ديري نمي گذرد كه اين جرقه فتيله را در عرض چند ماه مي پيمايد و به انبار باروت خشم انسان هاي خسته از سلطه بيگانگان مي رسد و انفجار آغاز مي شود . . . انفجاري كه شراره هاي آتش آن دامان خصم را گرفته مي رود تا دودمان پليد بعث و بعثيان را در هم پيچد . . . مادر عزيز بيدار باش كه شهادت من تو را از هدف باز نايستاند . . . زينب وار كوله بار مصيبت را به دوش بكش و رسالت شهيدان را به هر كوي و برزن بانگ بزن و برسان و تو پدرم ثابت قدم و استوار پيش برو و گمان مبر كه شهيدان مرده اند كه شهيد شاهد است و جاودانه ، شاهدي بر ظلم ابرقدرت ها كه هر روزه بر مردم محروم سرخپوست آمريكايي ، سياه پوستان آفريقايي ، عرب مستضعف ، مسلمانان در ضعف نگه داشته شده و ستم ديده فلسطين مي رود است و شما خواهرم تو در تمام سختي ها و مشكلات راهگشاي من بودي . از تو مي خواهم كه زينب وار با ناملايمات دست و پنجه نرم كني و شما اي برادرانم از شما مي خواهم كه صبر داشته باشيد و اميدوارم كه همگي بر خط اسلام و پيرو ولايت فقيه باسد . در شهادتم گريه نكنيد كه نشانه سستي و ضعف است كه دشمن شاد كن است . شاد باشيد كه من با عروس زيباي شهادت ازدواج كرده ام و به آرزوي ديرينه خود رسيده ام . اميدوارم كه خداوند اين قرباني را از ما قبول كند .
والسلام
ابراهيم خباز
6/4/1362

˙•٠•● لا هو الا هو ●•٠•˙