خاطرات شهدا
شهيد همت
هوا خيلي سرد بود.صبح زود رفتم نون بگيرم.تا اومدم از خونه برم بيرون
ديدم پسرم توي کوچه خوابيده.بيدارش کردم و گفتم: کي از جبهه برگشتي مادر؟سلام کرد و گفت: نصف شب رسيدم.گفتم: پس چرا در نزدي بيام باز کنم؟گفت: مادر جون ! گفتم نصف شبي خوابيدين.ممکنه با در زدن من هُل کنين.واسه همين دلم نيومد بيدارتون کنم،پشت در خوابيدم که صبح بشه...
راوي: مادر شهيد خوانساري
يک روز سيد حسن حسيني از بچه هاي گردان رفته بود ته دره براي ما يخ بياورد. موقع برگشتن با خمپاره پيش پاي او را هدف گرفتند، همه سراسيمه از سنگر آمديم بيرون، خبري از سيد نبود، بغض گلوي ما را گرفت، بدون شک شهيد شده بود.
آماده مي شديم برويم پايين که حسن بلند شد سرپا و لباسهايش را تکاند، پرسيدم: حسن چه شد؟
گفت: آشنا در آمديم، پسر خاله زن عموي باجناق خواهر زاده نانواي محلمان بود. خيلي شرمنده شد، فکر نمي کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بيايم، هر طور بوده مرا نگه ميداشت!
هيچ وقت يادم نمي رود ، يك روز كفش هاي خودشان را كه واكس مي زدند ، كفش هاي مهدي ( پسر ارشدمان ) را هم واكس زدند.
گفتم : چرا اين كار را كرديد؟
گفتند: من نمي توانم مستقيم به پسرم بگويم كه اين كار را انجام بده ؛
چون جوان است و امكان دارد به او بربخورد . مي خواهم كفش هايش را واكس بزنم و عملاً اين كار را به او بياموزم .
شهيد صياد شيرازي
پاسبان جلوش رو گرفت و گفت:- كجا ميرى بچه؟ مدرسه ـاين چيه؟ كتابه
پاسبان كتاب رو گذاشت كنارشروع كرد جيب هاى محمود رو گشتن برا پيدا کردن اعلاميه
به فكرش نمى رسيد كه شايد اين كتاب هم مثل اعلاميه ممنوع باشه...
خاطره اي از زندگي سردار شهيد کاوه
با بچه هاي تخريب در حال خنثي کردن ميدان مين بوديم که سر و کله ي عراقي ها پيدا شد.ساکت روي زمين دراز کشيديم و بري اينکه عراقي ها ما رو نبينند شروع به خواندن آيه اي کرديم که قرآن فرموده با خواندنش دشمن شما رو نمي بينه:و جعلنا من بين أيديهم سداً و....
آيه رو که خوانديم ، عراقي ها تا چند قدمي مان هم آمدند ، اما هيچ يک از ما را نديدند.حتي يکي از آنان با پوتين روي دست يکي از بچه ها پا گذاشت ، اما باز متوجه حضور ما نشد.آنها بعد از گشت و بازرسي منطقه ، بدون اينکه از حضور ما بويي ببرند ، برگشتند.
نقل از پاسدار شهيد محمد رضا قاسمي
از همه زودتر مي آمد جلسه.تا بقيه برسند ، دو رکعت نماز مي خواند.يکبار بعد از جلسه کشيدمش کنار و پرسيدم:نماز قضا مي خوني؟گفت: نه! نماز مي خونم که جلسه به يه جايي برسه.همين طور حرف روي حرف تل انبار نشه...!
خاطره اي از زندگي سردار شهيد مهدي زين الدين
داشت منطقه را براي مقدم پور، فرمان ده جديد ، توضيح مي داد. مثل هميشه راست ايستاده بود روي خاک ريز. حدادي هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولي پانزده متري . دومي هفت متري وسومي پشت پاي دکتر ، روي خاکريز. ديدم هرسه نفرشان افتادند. پريديم بالاي خاک ريز . ترکش خمپاره خورده بود به سينه ي حدادي ، صورت مقدم پور و پشت دکتر...دکتر چمرانهم آسماني شد ...!
شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچه ها را براي رفتن به خط آماده مي كرديم. حاجي هم دور بچه ها مي گشت و پا به پاي ما كار مي كرد.درگيري شروع شده بود. آتش عراقي ها روي منطقه بود. هر چي مي گفتيم «حاجي! شما برگردين عقب يا حداقل برين توي سنگراز شناسايي آمده بود. منطقه مثل موم توي دستش بود. با رگ و خون حسش مي كرد. دل مي بست و بعد مي شناختش. اصلاً به خاطر همين بود كه حتي وقتي بين بچه ها نبود، از پشت بي سيم جوري هدايتشان مي كرد كه انگار هست. انگار داشت آن جا را مي ديد. عشق حاجي به زمين ها بود كه لوشان مي داد، لخت و عور مي شدند جلو حاجي.
دفترچه ي يادداشتش را باز مي كرد. هرچي از شناسايي به ش مي رسيد، توي دفترچه اش مي نوشت، ريز به ريز. حالا داشت براي بقيه هم مي گفت. اين كار شب تا صبحش بود. صبح هم كه ساعت چهار، هنوز آفتاب نزده، مي رفتيم شناسايي تا نه شب. از نه شب به بعد تازه جلساتش شروع مي شد. بعضي وقت ها صداي بچه ها در مي آمد. همه كه مثل حاجي اين قدر مقاوم نبودند.
شهيد همت
دو تا دور نشسته بوديم. نقشه آن وسط پهن بود. حسين گفت «تا يادم نرفته اينو بگم ، اون جا که رفته بوديم براي مانور؛ يه تيکه زمين بود. گندم کاشته بودن . يه مقدار از گندم ها از بين رفته. بگيد بچه ها ببينن چه قدر از بين رفته ، پولشو به صاحبش بدين.»
شهيد خرازي
˙•٠•● لا هو الا هو ●•٠•˙