[تصویر: 92645_9999.jpg]
حسین موتور می‌راند و من پشت سرش نشسته بودم. ناگهان وسط «تپه‌های ذلیجان» ایستاد. پرسیدم: چی شد؟ چرا ایستادی؟ 

از موتور پیاده شد و گفت: تو بنشین جلو و رانندگی کن. گفتم: چرا؟ 

گفت: احساس می‌کنم دچار غرور شده‌ام. 

تعجب کردم، وسط دشت و تپه‌های ذلیجان،جایی که کسی ما را نمی‌دید، چگونه چنین احساسی پیدا کرده بود؟ 

وقتی متوجه تعجب من شد، در حالی که به تپه کوچک پشت سرمان اشاره می‌کرد، گفت: وقتی به آن تپه رسیدم کمی گاز دادم و از موتورسواری خودم لذت بردم. معلوم میشه دچار هوای نفس شدم؛ در حالی که به خاطر خدا سوار موتور شده‌ایم. 

تا مدت‌ها سوار موتور نمی‌شد.