[تصویر: siBTJ9_535.jpg]

سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجایش درجا می‌زد. ته تفنگ می‌خورد زمین و قرچ قرچ صدا می‌داد. 
ماشین تویوتا جلوتر ایستاد. احمد پیدا شد. 
ـ تو مثلاَ نگهبانی این جا؟این چه وضعشه؟یکی باید مراقب خودت باشه. می‌دونی این جاده چقدر خطرناکه؟ 
دست هایش را توی هوا تکان می‌داد.مثل طلب کارها حرف می‌زد و می‌آمد جلو. 
ـ ببینم تفنگتو. 
تفنگ را از دست پسر بیرون کشید. 
ـ چرا تمیزش نکرده‌ای؟این تفنگه یا لوله بخاری! 
پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زیر گریه. 
ـ تو چه‌طور جرئت می‌کنی به من امرونهی کنی! می‌دونی من کی‌ام؟ من نیروی برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو می‌رسه. 
بعد هم رویش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودی می‌تونستی توی این سرما نگه بانی بدی؟» 
احمد شانه هایش را گرفت و محکم بغلش کرد.بی صدا اشک می‌ریخت و می‌گفت«تو رو خدا منو ببخش» 
پسر تقلا می‌کرد شانه هایش را از دست های او بیرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمی احمد. کلاه افتاد.شناختش. 
سرش را گذاشت روی شانه‌اش و سیر گریه کرد.